خودسر
رود چشمه ی خشک
  • پست الکترونیک
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • فید وبلاگ
  • فیسبوک
  • توییتر
  • زائده
مطالب اخیر
  • اینجا جاشه...
  • نگا کن، مرده‌ها به مرده نمیرن... حتی به شمع جون‌ سپرده نمیرن.....
  • جنگ و صلح
  • تنهایی یا مرگ؟
  • ابله مخلوقات!
  • بهترین قابلیت
  • چگونه الاغی می خواهد خر بماند!؟
  • سلام، من عاشقتان هستم
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (٢)
  • دوست (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • اعتیاد (۱)
  • انسانیت (۱)
  • شرافت (۱)
  • حافظ (۱)
  • روشنگری (۱)
  • قضاوت (۱)
  • ساموئل بکت (۱)
  • سحابی (۱)
  • نیما یوشیج (۱)
  • فخرفروشی (۱)
  • قابلیت (۱)
  • the doors (۱)
  • شیموس هینی (۱)
  • حرمت وجودی (۱)
  • شک در ایمان (۱)
  • خواستن توانستن نیست (۱)
  • اشرف مخلوقات نیست (۱)
  • سلامتی دل (۱)
  • دعوا نمک زندگی نیست (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
خیلی غریب، کمی آشنا
     
کدهای دیگر کاربر



رسانه ای به پهنای سوراخ کلید...
.....منتها علیه من
اینجا جاشه...
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/۳/٢۱

خبر داری؟

شاعرامون زیر درخت گوش نکن لال شدن

شاعر من زیر درخت حرف نزن خل شده

چشمای تو اون طوریا

زبون من این طوریا چپ شده. خبر داری؟

 

سر من جایی داره که اگه اینجا جاشه

کل آپارتمانامون شکل بیابون نمیشه

ماه های بهمنمون زندون توو زندون نمیشه

شروع بهارمون عین محرم نمیشه

یا تووی محرما چلچله بایکوت نمیشه

 

جای بی قانون من نه اطلاعاتی داره

نه حراست بلده، نه طرح امنیت داره

 

نه سرا رو پای فرهنگ میزنه

نه کسی به سارامون سنگ میزنه

نه با ارشاد کسی توش دق میکنه

 

هوسای شاخه هاش

شب پره های توو هواش ثانیه ها رو میسازن

 

جای بی قانون من

نه ملیت سرش داره

نه ضد امنیت داره

نه مغزی توو الک داره

نه فکر توش کپک داره

 

اونجا اگه اینجا جاشه

همه جاش امن و امانم که باشه

کسی جار نمیزنه، بلبلُ دار نمیزنه

نه بچه دستبند میزنه، نه از اونا کار میزنه

 

جای بی قانون من نشر اکاذیب نداره

اذهانش تشویش نداره

اونجایی که زور میشینه حقیقت آب خنک داره

حکم یکی دو سیب داره

 

اونجا اگه اینجا جاشه

مرتد و تکفیر چی چیه؟

جای بی قانون من کلی درخت سیب داره

 

اونجا اگه اینجا جاشه

پریای نازنین هی و هی فاز میگیرن

لبا رو ناز میکنن

زبونارو توو گلوم باز میکنن

 

اونجا اگه اینجا جاشه

ایدآلیست درون با صد جورم سیخ ته اون

اینطوری سرکوب نمیشه

عین یه قلیون نمیشه

آتیش گردون نمیشه

شترسواری دولادولا نمیشه

جیگرم این جوریا خون نمیشه

گل لاله تووی زندون نمیشه

صاحب دل اینطوری بی در و درمون نمیشه

 

جای بی قانون من غایب و شک نداره

ملک فلک نداره

زندگی خرج نداره

شفافیت، آب خنک نداره

 

جای بی قانون من رودهای بانمک داره

کلی صفا و اسکله

بندر و اهل حال داره

 

اگه یه وقت اینجای من بره جای اونجای تو

از هیچ جا خون نمیریزه یا کسی درد نمیگیره

 

اونجا اگه اینجا جاشه

با جلاد همدست نمیشه

گردن سر دار نمیشه

با سر خر جور نمیشه

حرف نوک زبون من انقده پرخون نمیشه

 

نظرات ()



نگا کن، مرده‌ها به مرده نمیرن... حتی به شمع جون‌ سپرده نمیرن.....
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/۳/۱٤

صورت هاله سحابی پس از مرگ

چشمان نیمه باز
قلبش به زور بازوی آن برادر ایستاد
چشمان نیمه باز
قلبش به عشق زندگی می تپید
آنها نیمه بازند
چرا که هنوز نیم نگاهی به زندگی دارند
نگاهی که حق آن برادر را
از حق برادرش، خودش و هیچ احدی
کمتر نمی داند
و بیشتر نمی خواهد


ادامه مطلب ...
نظرات ()



جنگ و صلح
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/۳/٢

قبول، دعوا نمک زندگیست... اما کمی صلح لطفا..... زندگی زیادی بانمک شده!

نظرات ()



تنهایی یا مرگ؟
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/٢/٢۸

 

دستگاه قضایی

 

نه معتادم شد و نه ترکم کرد، این طور بود که سیگار شد نزدیکترین دوست من.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



ابله مخلوقات!
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/٢/۸

ما اشرفیم؟ من که تا به حال ندیده ام حیوانی گیاهی چیزی بخاطر توانایی هایش افتخار کند و عشوه بیاید. آن وقت این آدم بی شعور، موجود احمقی که فخر و ادعایش گریبان حیوانات و نباتات زبان بسته را هم رها نکرده اشرف چه میتواند باشد!؟

اگر اشرفی هم باشد، من هستم که از زاویه ای مشرف بر شرف نداشته ی انسانیت نقطه پایانی بزرگ وقهوه ای میگذارم.

نظرات ()



بهترین قابلیت
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/٢/۱

همیشه چیزی برای خواستن نیست اما برای نخواستن همیشه چیزی هست، پس

خواستن توانستن نیست خیلی اوقات اما نخواستن توانستن است تمام اوقات.

نظرات ()



چگونه الاغی می خواهد خر بماند!؟
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/۱/٢٩

به ندرت پیش آمده جنگ را به گفتگو ترجیح دهم، گفتگو زمینه غالب روابطم است اما تجربه نشانم داده مواردی را که در آن نه جنگ حاصلی داشت نه گفتگو، پس به پند حافظ که قانع شده ام جدی گرفتنیست؛ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی، زیرا گمان خامیست الاغی که بارکشی برای اربابان را حق آنها و استثمارشدن را طبیعت تلقی می کند مادامی که خریتش را زیر سوال نبرد بی مقدمه با گفتگوی مستقیم تو می تواند شکی در ایمان به خریتش کند.
حالا اگر نان و کیف استثمار از گلویت پایین نرود و به جانت نچسبد، درنتیجه بر دوشش باری نگذاری و او به همین علت به ریش داشته و نداشته ات بخندد، آنجاست که باید از خود بپرسی؛ با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی.؟…
به خیالم بیشتر می شود نشانه شد، مثل علائم رانندگی باید از خود و آثارمان کاریکاتورهایی از او و روابطش بسازیم، در مسیر بارکشی روزانه اش قرار بگیریم تا شاید روزی نشانه یی به خاطراتش درآمیزد، نقشی هرچند کمرنگ از به باد رفتنش و حرمتش که دیگر کسی به یاد ندارد در اعماق ذهنش پدید آید و آن سوالی شود برای آغاز بت شکنی، اصالت پرستی، آزادی خواهی، عدالت طلبی و حقیقت جویی.

نظرات ()



سلام، من عاشقتان هستم
نویسنده: هادی باهو طرودی - ۱۳٩٠/۱/٢٤

سلام، عاشقت هستم. اسمَت را به من نمی گویی؟

سلام، عاشقتم. به بازیَت راهم بده...

بعد سالها که زور می زدم آپ شوم و تنها به تماشای آپ شدن شما نشسته بودم تا مرض آپ از سرم بیافتد، حالا که پنداری از سرم افتاده زمین و زمان و هرچه از گردنم آویزان است، آپ شدم، خسته شدم، از سایه بودن، بخصوص این روزها که برای تضمین کمی بودن باید و می خواهی و می خواهند که سایه باشی به منتها علیه خود کشیده شدم، بچه ی خوب مرگ شدم، هادی شدم، رسانه ای رسانا، زندگی را جور دیگر می کنم در قبر، از سایه روشنتر بالا می آورم بر سر شما خود را خراب می کنم، دوست دارم شما هم با بالا آوردن من در این قبر چند نفره یاری کنیم سوراخی را در سنگ تحمیلی.

می خواهم هر هفته این گور را گلاب شور کنم، از آنجا که خواستن لزوما توانستن نیست، فکر کنم هر ماه بتوانم! اما خب خوب میدانی، اوضاع همیشه آن طور که فکر می کنی پیش نمی رود.

امیدی ندارم اما احتمال زیادی هست از توجه به این زنده به گور پشیمان شوید.

 

24فرودین نوشت؛

فکر کنم امروز از یک جنبه روزیست منحصر به فرد، چون علاوه بر شروع به کار این بلاگ که البته مهمترین اتفاق این سال است، امروز تولد دو شاعر و نویسنده ی مهم است که هر دوی آنها صاحب نوبل هم شده اند، به این مناسبت خرده نانی از آشپزخانه ی آنها در اینجا می پاشم که چشم براه پرندگان آواره است؛

 

دو مرد در زیر درخت بارها به این نتیجه رسیده اند که خود را به دار آویزان کنند اما طنابی نیست جز بند تنبانشان که ضعیف عمل میکند. آنها همیشه به یاد دارند که طنابی بیاورند اما نمی آورند. در عین حال که منتظرند، حرکتی هم نمی کنند... انتظار تا آخر هست، همچنان که این انتظار در تمامی مکاتب دینی هست و در همه ی انسان ها.

وقتی خسته شدی، هروقت شکست خوردی، اصلا مهم نیست، دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور، این بار بهتر شکست می خوری.

شاید مرا به آستانه قصه‌ام رسانده‌اند، روبروی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، که غافلگیرم خواهد کرد، اگر باز شود، خودم تنها، آنگاه همان سکوت، آنجا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد...

انسان امروز، انسان انتظارهای بی پایان است. گویی زندگی خود را هر روز صبح به روزی دیگر به تعویق می اندازد. آرزوهای او زنجیره پوچی است که تا بی پایان جهان ادامه می یابد و این است که به زندگی او معنا می دهد.     (ساموئل بکت - Samuel Barclay Beckett)

Seamus Heaney - شیموس هینی لیوانی آب ریخت و گفت: شعر بعدی که قصد دارم بخوانم شعری است به نام "نوشیدن آب". وقتی نوجوان بودم در همسایگی ما پیرزنی عجیب و غریب و رازآمیز زندگی می کرد. ما همیشه کنجکاو بودیم تا او و داخل خانه او را ببینیم. به همین دلیل به بهانه تشنگی در می زدیم و آب می خواستیم. او در پیاله ای مسی به ما آب می داد که بر لبه اش نوشته بود: بخشنده را به یاد آر؛

هر صبح برای کشیدن آب می آمد

چون خفاشی پیر از میان مزرعه لنگ لنگان می گذشت

سرفه ی  پمپ، دنگ دنگ سطل

و صدای آرام پر شدن از آب حضورش را اعلام می کرد.

پیش بند خاکستری اش را به خاطر می آورم

لعاب پریده ی سفید رنگ سطل لبریز  آب را

و زنگ زیر صدایش را مثل غژغژ دسته ی پمپ

در شب هایی که ماه تمام از برابر سه کنج خانه اش می گذشت

از پنجره به درون می تابید

و بر بساط  آبخوری روی میز فرو می خفت

هرگاه دوباره لب به نوشیدن فروبرم،

به اخطار حک شده بر لب پیاله اش وفادارم

که لب آن را فرا می پوشد؛

بخشنده را به یاد آر!


ادامه مطلب ...
نظرات ()